جراحی پای فربد

on .

ما در خانواده#بهشت_امام_رضا بر این یقین رسیده ایم که معلولیت محدودیت نیست ولی عوارض ناشی از آن سخت است، از اینرو ما به فرزندان خود باور داریم.آقا فربد از بچه ها ی توانیاب (جسمی حرکتی) بهشت است که برای عمل سختی دیگری جمعه به اتاق عمل رفت تا بتواند خودش برای خواسته هایش قدم بردارد ،فربد از ناحیه پای راست برای راه رفتن دچار مشکلات زیادی بود که به لطف خدا و دعای خیر شما بعد از چند عمل جراحی در سال های مختلف شاید این بار بتواند با سختی کمتری به راه رفتن ادامه بده،خدارو شکر میکنیم که حالش خوبه وعمل موفقیت امیزی رو پشت سر گذاشت،این عمل تقریبا ۸ساعت در بیمارستان عرفان طول کشید.

اول مهر

on .

همه جا تاریک بود .مشخص بود وقت خواب بچه هاست .میخواستم وارد اتاق خاله مریم بشم .دیدم دو تا ابوالفضل و امیر مهدی دستاشونو زدن زیر چونه و زل زدن به روبرو.سه تا کیف مدرسه تکیه داده بودند به دیوار و بهشون چشمک میزدن.محو کیفا بودن .حتی سلام منم جواب ندادن .خاله مریم اومد و گفت ساعت۲ظهر جشن شکوفه ها دارن .از ساعت۱۲ آماده شدن و نشستن اینجا تکونم نمیخورن.کیکی که خاله ها زحمت کشیده بودن خیلی زود بریده و تقسیم شد. بایدخاطره اولین روزشون تو ذهنشون میموند. از زیر قران که رد میشدن دلمون هزار بار براشون آرزوی موفقیت و سلامتی کرد. بیرون که اومدم ،محمد با کلی دفتر تو پله ها رو سه تا یکی میکرد و زده بود زیر آواز و رفت طبقه بالا .وارد که شدم انگار سونامی لوازم التحریر زده بود به خونه . صدا به صدا نمیرسید و محمود میگفت من امسال اتود باید ببرم آخه علی تو که هنوز الفو از ب تشخیص نمیدی اتود میخوای چکار کنی؟والا ما دبستانی بودیم مداد سیاه و قرمز همه داشته هامون بود. عباس پرید وسط و به طعنه گفت ببخشید مهندس که مزاحم شدیم شما خودت تازه رفتی هفتم .پیاده شو با هم بریم .فرامرز اما جدا از همه داشت چیزی مینوشت .روی کاغذ قول میداد امسال شاگرد اول بشه .بهرام ورقش رو برداشت و بلند بلند برای همه میخوند و فرامرز هم بدنبالش .بعد از سه ساعتی زحمت،کوپه های بزرگ مداد و خودکار رفت داخل کیف بچه ها ... . کمدها از نظم و ترتیب شاید به گینس هم برسند ... خدا کند آخر پاییز که جوجه ها را میشمارند هم همین ترتیب بماند...البته فقط امیدواریم . زحمت داداش و خیلی ها ،خیال بچه ها رو راحت کرده بود .اول مهر همه ۱۵۰ پسرای بهشتی ،یک شروع خوب دارن برای یکسال پر از تلاش ... مهر فقط یک حرف است ... سالهاست ما با مهر شما عاشقیم به بچه ها،دردها ،علاقه ها خستگی را باور نداریم وقتی هوای مهر شما در سرمان باشد... . ممنون از همه بزرگوارانی که به فرزندان بهشت لطف دارن ...

مستقیم بهشت

on .

مستقیم بهشت ... مثل خیلی های دیگر دعوت بودم .اما جنس میهمانی فرق داشت .آسانسور باز شد .طبقه دوم .کفشهای دخترونه کوچولوی صورتی و آبی ، کتونی و کفش های زنانه جلوی در بود...کفش مردانه کم بود شاید دو یا سه جفت همه کفشها جفت شده بود توی جاکفشی . نفس عمیق کشیدم و وارد شدم.خانه پر از فرشته بود.داشتند با ارکستر بالا و پایین میپریدند.عجیب شاد بودند.حلما کوچولوی شهید نجفی هم بود.حالا دیگر آن کودک که زمان شهادت پدر فقط هفده روز داشت،راه میرفت و دندان درآورده بود .نهال قاضی خانی هم بود بدون کلاه صورتی اش.بلند بلند شعرها را میخواند.رضوانه باغبانی یک پارچه نجابت با چادرش به همه میگفت زودتر از فکرمان بزرگ شده .صدای تولد تولد تولدت مبارکِ حاضرین فضا برای برای #چهل_و_سه فرزند مدافع شادِ شاد کرده بود .اما کادوهای روی میز جان میداد برای بودن یک مرد از جنس باباهایشان تا بیاید و با هزاران بوسه بازشان کند ...امروز خیلی باباها هم در جشن تولد آمدند اما بچه هایشان را بغل نکردند...مبادا دل تنگی بیفتد به جان بچه هایی که پدرانشان رفتند تا ما بمانیم ...پدرِ محمد حسین ،علی ،محمد مهدی ،نهال ،حلما وخیلی های دیگر که نبودند تاآخر دنیابرایمان پدری کردند .کیک ها بریده شد.پیتزا هم رسید و بچه ها غرق شادی ...رفتم جلوی در،آرزویم برآورده شد.درست همانطور که میخواستم .تمام کفش ها لنگه به لنگه شده بودند ...آرزو داشتم کفش مدافعین را جفت کنم و حالا خانواده هایشان،بودند...دوست داشتم هر کدام را ببوسم .مخصوصا بچه گانه ها را ...دست میکشیدم و جفتشان میکردم .یقین داشتم شهدا روزی کفشدار حریم حسین و اهل بیتش بودند که لایق شهادت شدند...درونم آتشی به پا بود ...میخواستم یک ریای بزرگ کنم و فقط شهدا ببینند،شاید دستمان را گرفتند... پسرها ماشین ها را به هم نشان میدادند و دخترها عروسک هایشان را .شادی از چشمانشان میبارید... راستی اول مهر در راه است ...بچه های مدافع هم مدرسه میروند.بابا ها.‌مراقب باشند‌.وقتی بچه ها را بدرقه می کنند ...چشمان تشنه ای که پدرشان مسافر آسمان است ابری نشود... امروز در بهشت امام رضا ،جمع بهشتیان جمع بود. به همت داداش یوسف و خیلی از آنهایی که نامی از آنها نیست و تنها به شادی بچه ها قانعند...

برادرانه

on .

‍برادرانه . لم داده بود روی مبل راحتی و فریاد میزد.خانم سیفی پس چیشد نوشابه ؟ خانم سیفی میگفت این دومیه ها ..‌ برات خوب نیست ... عباس با حالت محترمانه ای چشماشو بست و گفت مچکرم .لطفا ساعت ۲ چایی فراموشتون نشه ... خنده ام گرفته بود... با شهریار مسابقه راحت طلبی گذاشته بودند... شهریار اگر چه بزرگتر از عباس بود.بدش نمی آمد کمی بدجنسی کند .فریاد زد خانم سیفی این غذای مورچه است یا یه بیمار.مثلا تازه از اتاق عمل اومدم .مگه یه هفته وقت زیادیه؟ خانم سیفی با لبخند کمرنگ و صدای ارامی گفت :پسرم شهریار حافظه ات که ان شالله خوبه ؟این بشقاب سومته تحرک نداری به خودت رحم کن... از عباس پرسیدم حالت خوب هست ؟گفت:خیلی سخت بود .درد میکشیدم .هیچکسی نبود.وسط حرفش پریدم و گفتم عباس، داستانهای تخیلی تعریف نکن‌.از خودت بگو.منتظر قهقه های خاصش بودم که اکران شد. عباس :نه جدی بشم ؟ بله لطفا . خوب عملم کردن پامو آتل گذاشتن تا خوب بشم . شهریار وسط حرفش دوید و گفت :ما که بیشتر از عباس تو بیمارستان بودیم .پاشنه مو عمل کردن .خیلی درد داشت . پرسیدم قهرمان، الان چطوری ؟ گفت :من قوی هستم .خیالتون راحت باشه .‌‌.. و انگار که هر دو با هم هماهنک باشند خانم سیفی را صدا زدند...و بلند بلند خندیدند. توی دلم به خودم میخندیدم .انگار اشتباهی امده بودم عیادت . خوشحال بودم که بچه ها هر دو از عمل سخت رها شدن ... خدایا شکرت بخاطر لبخندشون بخاطر بودن بچه ها بخاطر ارامش اونها برادری های زلالشون و بخاطر دعاهایی که در مسیربچه هاست ... پی نوشت : در هفته گذشته عباس و شهریار از بچه های توانیاب بهشت ،عمل جراحی داشتندکه به لطف دعاهای شما خوبند. به تاریخ همین روزهای گرم تیرماهِ یک هزارو سیصد و نود و شش

تولدت مبارک

on .

‍ صداشون ساختمان را پر کرده بود.دعا میکردم اتفاقی نیفتاده باشه.از در وارد شدم. برف بود که توی سر و صورتم میخورد .چشمهامو بستم . با دستام به اطراف هجوم میبردم .یکدفعه،در تاریکی چشمهای بسته ،بدن ظریف و کوچولویی اسیر دستهام شد.به شوق اینکه سپهر باشه چشمهامو باز کردم.کلی بادکنک قرمز دیدم.بچه هایی که انگار توی مانور زلزله شرکت کردن . خاله مریم سریع میگه تولد علی اکبر و سپهرهست .دست خالی و تو موقعیت انجام شده .نفهمیدم چندین بار بوسیدمشون .خاله سارا کیک را آورد .شمع ها برای دهمین بار هست که روشن میشه .یک بار عرفان ،بعدش ابوالفظل،امیر مهدی و...سپهرو علی اکبر عقب افتاده بودن توی این مسابقه بالاخره سرود #تولد_تولد_تولدت_مبارکِ پخش شد. انگار مارشِ آرامش بچه ها بود.صدای پخشِ سرود همانا و اومدن یاسین و بهرام و یونس و حاج آقا برای دیدن شادی بچه ها همانا. خونه پر شده بود از شادی،برف شادی.خاله های بچه ها شادتر برای دیدن لبخند اونها بودند. دلم میخواست به سپهر و علی اکبر هدیه ای بدم .خاله مریم میگفت دوست دارید لباس بگیرید. کلا بچه ها لباس دوست دارند.من محو شادی بچه ها بودم .سادگی لبخند و آرزوهایی که شاید توی دلهاشون بارها تکرار کردند.شاید فقط به خدا گفتند.به سقف نگاه کردم و همون لحظه گفتم خداجونم بچه ها منتظر هدیه ان .مثل هدیه ای که به ابوالفضل و سعید دادی بچه ها آغوش میخوان .آغوش مادری که هر روز با بودنش کنارشون یک جشن تولد باشه براشون .واقعا چه هدیه ای بهتر از پدر و مادر برای بچه هایی که یقینا خانواده خودِ خودِ خدا هستند. کیک شکلاتی رو خوردم و با یه دنیا ارزوی قشنگ،ازشون خداحافظی کردم . #پینوشت : خاطرمه تو ماه عسل از داداش یوسف پرسیدن،برای بچه ها چکار کنن مَردُم؟ایشون گفتن هیچی ،بیان بچه هاشونو ببرن .اینا پدرو مادر میخوان . اگر اطرافتون ادمهای صاف و زلال سراغ دارین این پست رو براشون ارسال کنین شاید هدیه تولد سپهر و علی اکبر شدند و آغوش مادر و پدری تا آخر دنیا شادشون کرد. خدای مهربون خاطر خواهِ خوبیهاتون
  • تلفن همراه: 2869095-0912
  • 0919-9001381
  • روابط عمومی: 44360031-021
  • سامانه پیامکی: 10000008
  • اینستاگرام: beheshtemamreza8