مادرش کمی دیر کرده(از مجموعه تلخ و شیرین های بهشت)

on .

از آنهایی است که اگر با و سر و کله نزده باشی فکر می کنی شغل شریف روزانه اش تعارف کتک به هم بازی هایش است..اما کافی است فقط یک بار با او زیر یک سقف بوده باشی ،آنوقت می دانی ، مثل اسمش دوست داشتنی است...اتفاقا یک برادر دو قولو هم دارد که خیلی اصرار دارد قلب مهربانش را پشت ظاهر خشمگینش قایم کند تا نفهمی چه قدر مهربان است اصلا چه قدر مواظب برادرش است...جمعه است و به خودی خود دلگیر..در بهشت هر کس مشغول کاری است...یکی فوتبال بازی می کند..یکی ایکس باکس بازی می کند و بقیه دورش جمع شده اند...عده ای هم در حال کل کل کردن های پسرانه هستند...اما او عجیب بی قرار است اصلا انگاری خودش نیست ..می رود و می آید...گریه می کند و بغض می کند...اصلا از دیروز این طور است...آخر قرار بود مادرش بیاید ولی نشد که بشود...پاشنه در اتاق مربی ها را از پا در آورد از بس رفت و آمد و گفت زنگ بزنید ،ببینید کی می آید پس؟نکند تصادف کرده باشه؟ برادرش دور تر ایستاده و او را زیر نظر دارد، می خواهد وانمود کند دلتنگ مادرش نیست ..انگاری همین ده دقیقه بزرگ تر بودن رد پای خودش را در غرور مردانه این پسر گذاشته ...ساعت برای پسرک خیلی زود نمی گذرد..بچه ها می خندند او با نگرانی راه می رود...بچه ها ناهار می خورند...او با نگرانی راه می رود...بچه ها بازی می کنند...او با نگرانی راه می رود...تا این که ساعت چهار مادرش از راه می رسد..برادرش هنوز هم دورتر ایستاده مادرش که پسرک را در آغوش می گیرد ،او لبخند می زند و تو فکر می کنی این پسر چه قدر زود بزرگ شده ...حضور مادر بیش از نیم ساعت طول نمی کشد می رود و سهم آنها کلی لواشک و شکلات توی دستش می شود ...اما حالا دیگر نگران راه نمی رود،می رود تا با بچه ها بازی می کند و احتمالا ناهار نخورده اش را از گوشه آشپزخانه بردار و بخورد...و تو به این فکر می کنی که چه قدر سخت است مثل این دو برادر هر روز بین داشتن و نداشتن مادر دست و پا بزنی...

محمد مهدی و پر طاووس(از مجموعه تلخ و شیرین های بهشت)

on .

جمع بچه ها جمع است...یکی دنبال لنگه جورابش می گرده،ابلفضل موهاش رو ژل می زن...و چند نفری هم دم در ایستادند و غر می زنن که چرا نمی یاید پس...قرار است به اتفاق یکی از خیرین به دربند بروند...و احتمالا از الان در دل مربی ها ول وله افتاده(که خدا عاقبتمان را بخیر کند)از نهار کنار آب و سورتمه سواری و بدو بدو و احتمالا کلی خیس شدن که بگذریم می رسیم به بازدید از باغ پرندگان....بچه ها در حال تماشا هستند که معلوم نمی شود چه طور و از کجا محمد مهدی وارد قفس طوطی ها می شود و یکی از طوطی هایی که احتمالا مادرش قبلا ها رفته پیش خدا و مادر مرده محسوب می شود را هدف قرار می دهد و در این جنگ نابرابر یکی از بال هایش را به غنیمت می گیرد....این که چه طور محمد مهدی از یک مربع بیست در بیست سانتی متری رد شده ،چیزی است که در قالب علم اندک و الحق الکن من نمی گنجدو برسی این مهم را باید به فیزیک دانان بزرگی چون نیوتن سپرد....بچه ها با یک غنیمت رنگی و کلی اسب بازی جدید که خیر همراه بهشت برایشان کادو خریده عازم خانه هستند که کاشف به عمل می آید آقا محمد مهدی کفش هایش را در قفس طوطی ها جا گذاشته و ابدا هم راضی نمی شود کفشش را در ازای آن بال رنگین به طوطی ببخشد بلکن اندکی دل طوطی هم شاد شود ...و پایش را در یک دانه کفش پایش می کند که همین الان برگردیم...در نتیجه همه جمعیت را برای برگرداندن آن یک دانه کفش دردانه به مکان حادثه باز می گرداند....البته این نکته باید برای جناب اسحاق دارای اهمیت باشد که احتمالا در آمدن کفش مهدی از پایش در کاهش حجم وی بی اثر نبوده...هر چند باز هم فهم اندک نویسنده قادر به درک نیست که چه طور محمد مهدی هفتاد سانتی از آن مربع ها رد شده حالا چه با یک لنگه کفش نهایتا ده سانتی چه بدون آن... ال قصه محمد مهدی با یک جفت کفش و یک پر طاووس به خانه بازگشت که الحق و الانصاف بازگشت غرور آمیزی بود...

تقسیم مهر مادری! مگه میشه؟؟ مگه داریم ؟؟

on .

بعد از سالها دوری مادر خودش رو نشون داد ، مادر به ملاقاتشون اومد با یک بغل چیپس و پفک و خوراکی !! و بعد از یک ملاقات کوتاه باید بره دنبال گرفتاری هاش ؛ از پله ها که بالا میان سر راهشون می ایستم .ما هرسه تا توی یک لحظه بدون کلمه ای به یک موضوع مشترک فکر می کنیم . خب کلک این خوراکی ها باید همین امروز کنده بشه اما ...! اما تک خوری؟! مگه میشه؟ مگه داریم؟ بچه های بهشت جوانمردان فردای این سرزمین اند، نگاه به قد کوچیک و سن کمشون نکنید ؛ آروم آروم بزرگ میشن قد می کشن ؛ مردان رشیدی خواهند شد استاد سخاوت ؛ نهالهای سبز کوچکی که درختان تنومندی خواهند شد نماد آبادانی و سرسبزی سرزمین مان ... خلاصه آمدند و یک سور حسابی راه انداختند ، بشقاب های چیپس و پفک و بستنی و لواشک ؛ لقمه های مهر مادری بود که بین همه ی بچه ها تقسیم می شد و مفهوم سنگین کلمه ی عدالت در همین چیزهای کوچک معنی می شد و بچه ها اون رو می آموختند . در بزم جوانمردی همیشه چیزی برای تقسیم کردن و بخشیدن به غیر هست ، حتی اگر سخاوت تو تقسیم یک لبخند ، یک شادی کوچک؛ حتی تقسیم مهر مادری باشد که سالها تشنه دیدنش بوده ای...

بچه ها و لباس های شسته شده و پول تو جیبی(از مجموعه تلخ و شیرین های بهشت)

on .

قرار است به بچه ها پول تو جیبی بدهند....اما قبل از آن لباس هایشان را از روی بند برداشته اند و پهن کردندوسط هال و مربی ها صدای خانم همسایه بالایی را هم قرض گرفتند که(بیاین لباس هاتون رو سوا کنید ،ببرید بزارید تو کمدتون تا پولتون رو بدیم)همه وسط لباس ها نشستن و طوری به هم نگاه می کنند که اگر ندانی خیال می کنی همه لباس ها یک جا همین الان از خود خود آسمان هفتم نازل شده اند...البته گاهی هم لباس ها گلوله می شوتد و به سمت هم پرتاب...فرشاد هفت ساله ما که تازه به مرکز آمده و شیرینی اش کیلو کیلو همه مزارع نیشکر را در دلت آب می کند،آن وسط نشسته و از شیطنت دوستانش ذوق می کند....داد و تهدید و حتی فغان مربی ها جواب گوی حجم تخسی بچه ها نیست... تا این که بالاخره یک مربی در اقدام زیرکانه ای...چادر به سر می کند(که آی پسر ها من دارم می رمو همه ی پول ها رو هم با خودم می برم)این چند کلمه آتشین کافی است که در طرفت العینی لباس ها جوری جمع شوند که گویی از ازل لباسی آنجا نبوده...بچه ها پول هایشان را می گیرند....حساب کتاب هایی هم بین خودشان دارند که تسویه می کنند این یکی به آن پول قرض داده...علی رم محمد راگم کرده...خلاصه چرتکه ها را وسط می آورند....و در اندک زمانی بعد دل این عموی سوپر محل ما را جوری شاد می کنند که تا آخر عمر به حق پدر و مادرشان دعا کند...تازه شانس با ما پیوند یاری بسته بود که رمضان بود و بزرگترهایشان روزه بودند وگرنه قطع به یقین عموی سوپر محل از خوشی تا مرز سکته می رفت و خونش گردنمان می افتاد.... ال قصه....فرشاد هفت ساله ما بین پاستیل و آب نبات و بستنی اش نشسته و احتمالا به همه آرزوهای ما آدم بزرگ ها نیش خند می زند....

آموزش هنر ایرانی-اسلامی در بهشت

on .

خداوند عالم را رنگین آفرید. یک دنیا رنگ که پاشیده شدند روی تابلویی به وسعت هستی، نقش و نگارهایی منظم، پر از زمزمه های شیرین، رنگهایی که هر کدام زبانی دارند و سیرتی، تاریک و روشن، سرد و گرم، شاد و غمگین... عالم دلفریب رنگها از قدیم الایام مورد توجه هنرهای اسلامی بوده و یکی از این وادی ها هنر زیبای کاشی کاریست. چند روزیست با همت و تلاش یکی از معلمان دلسوز شعبه امام سجاد(ع) اولین جلسه کلاس کاشی کاری با شرکت 5نفر از فرزندان کوچک ای مرکز آغاز شده و امید است تا پایان تعطیلات شاهد پیشرفت چشمگیر آنها در این زمینه باشیم. در کلاس بچه ها با ئشکستن کاشی های مربعی شکل رنگین و سپس انتخاب یک طرح و چیدن خرده کاشی ها در کنار هم، سعی میکنند مهارت نقش دادن و هماهنگ ساخت آنها را درقالب نقش های متنوع هندسی گل و برگ و حیوانات تمرین کنند. کاشی کاری هنر واقعا جذاب و دیدنی است که بیش از همه در تزئین معماری ایران زمین و بطور خاص بناهای مذهبی به کار گرفته شده است. امید ست فرزندان در این کلاس نظم و دقت را مشق کرده و با تمرین بردباری و زیبانگری لحظات خوشی را سپری نماید. فتبارک الله و احسن الخالقین...
  • تلفن همراه: 2869095-0912
  • 0919-9001381
  • روابط عمومی: 44360031-021
  • سامانه پیامکی: 10000008
  • اینستاگرام: beheshtemamreza8