جوجه های بچه های بهشت

on .

فصل تابستون شروع شدو گرما وبیکاری وحوصله سر رفتناشون ،امروز دیگه تصمیم گرفتن برن خرید اگه گفتین خرید چی؟! فکرشم نمیکنید،خرید جوجه اره جوجه رنگی ;رفتن 1عالمه جوجه رنگی خریدن وخوشحال برگشتن خونه ولی این خوشحالی چند روز بیشتر دووم نداشت،میدونید که جوجه رنگیا زود میمیرن اینام سرانجامشون همین بود.ولی بچه ها چون جوجه داری بهشون مزه داده بود بازم بهونه گرفتن ورفتن جوجه خریدن ولی این دفعه رفتن سراغ جوجه اردک ولی چون همه 1شکل بودن وهرکی جوجه ی خودشو گم میکرد ،1فکری به سرشون زد وبرا هرکدوم روی پرش 1 رنگ لاک زدن;راستی 1قضیه ی بامزه،اون شب مهدی از خواب پریدوگفت واااای جوجه ی منو گربه خورد،از این خواب به بعد بچه ها درلونه ی جوجه هاشونو محکم کردن وهر شب یکیشون نگهبانی میده که نکنه خواب مهدی تعبیر بشه .... بچه اند دیگه با کارها ورویاهای کودکانشون....

امروز آغاز خدمت مقدس سربازی یکی از فرزندان بهشت

on .

فرقی نمیکند اهل کدام شهر و کدام طایفه و خانواده باشی، لباس سربازی حال هوای خودش را دارد.غربتش را تمام مردان این مرز و بوم حس کرده اند...وقتی شب را با نگهبانی میگذرانی برایت دنیا چند ساعت است و تمام زندگی ات بوی لباس و پوتینت را میدهد. امروز شروع خدمت مقدس سربازی برای یکی از فرزندان بهشت بوده و از خدا برایش مردانگی آرزومندیم... خداقوت سرکار...

بچه های بهشت در سرزمین عجایب

on .

روز جمعه فرزندان بهشت امام حسن(ع) به همراه مربیانشان ساعاتی را در سرزمین عجایب به بازی و شادی پرداختند. در این اردوی یکروزه حدود 30 نفر از فرزندان حضور داشته وحدود چهار ساعت بطول انجامید.جای همه ی دوستان و فرزندان خوب کشورمان سبز

احمد رضا و پول تو جیبی اش(از مجموعه تلخ و شیرین های بهشت)

on .

احمد رضا...صبح به صبح که از خواب پا می شه احتمالا به مدت نیم ساعت موهایش را شانه می زند و نیم ساعت بعدی را به تمرین ژست های مختلف می گذراند...اصلا یک جلتن من واقعی است ...فقط کلاس پنجم است ولی جوری نگاهت می کند که فکر می کنی دست پایین دو تا لیسانس دارد... انگاری خودش هم می داند که یک سر و گردن از سایر بچه ها خوش تیب تر است ...این شیک پوشی به اخلاق این پسر هم سرایت کرده..همین چند روز پیش با هم به سوپر سر کوچه رفتیم تا برای بچه ها بستنی بخریم...بهش گفتم هر چیز دیگه ای هم که می خوای بردار ،من حساب می کنم...منتظر بودم نصف سوپر را بار کند ، که برگشت نگاهی به من انداخت گرهی به ابروهایش انداخت و گفت :من خودم پول تو جیبی دارم هر چیزی بخواهم می خرم !بعد هم رو به فروشنده کبریتی که خانم پیروزی سفارش داده بود را خرید و راه افتاد به سمت در ،من هنوز ایستاده بودم ،برگشت نگاهی به من کرد و با همان سگرمه هایی که هنوز مهمان پیشونیش بود گفت: بیاین دیگه ...و من که همه اهتمامم را در پوشاندن خنده ام به کار گرفته بودم پشت سرش راه افتادم...
  • تلفن همراه: 2869095-0912
  • 0919-9001381
  • روابط عمومی: 44360031-021
  • سامانه پیامکی: 10000008
  • اینستاگرام: beheshtemamreza8